مستضعفان وارثان اصلی زمین

خوانشی جدید مبتنی بر تحلیل جغرافیای جمعیتی از آیه قرآنی«وَنُرِیدُ أَن نَمُنَّ عَلَى الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ»
«و ما اراده کردهایم بر کسانی که در زمین به استضعاف کشیده شدهاند منت نهیم و آنان را پیشوایان و وارثان قرار دهیم.»
سوره قصص، آیه ۵
به گزارش دیده بان سلامتی؛ قصد نگارنده از این یادداشت، ارائه تفسیری جدید از آیه شریفه به معنای اصطلاحی و علمی کلمه نیست؛ چراکه نه صلاحیت آن را دارم و نه چنین قصدی. آنچه در اینجا دنبال میشود، تلاشی است برای بازخوانی تجربی یک گزاره قرآنی در پرتو مشاهده روندهای جمعیتی جهان معاصر.
پرسش اصلی این است:
آیا میتوان میان «استضعاف» و «وراثت» رابطهای جمعیتشناختی مشاهده کرد؛ بهگونهای که جابهجایی وزن جمعیتی جهان، خود یکی از سازوکارهای انتقال تدریجی وزن اقتصادی، اجتماعی و ژئوپلیتیکی میان جوامع باشد؟
یکی از روندهای قابل مشاهده در جهان معاصر، رابطه میان توسعهیافتگی و کاهش باروری است. هرچه جوامع در مسیر توسعه اقتصادی، آموزش، شهرنشینی، رفاه و گسترش آزادیهای فردی پیش میروند، در بسیاری از آنها مفهوم توسعه فردی و تحقق خویشتن نیز اهمیت بیشتری پیدا میکند.
انسان معاصر بیش از گذشته به خودشناسی، استقلال، تجربه شخصی، کیفیت زندگی و لذت از زندگی توجه میکند. این تحول فینفسه نه منفی است و نه الزاماً نامطلوب؛ اما میتواند پیامدی مهم در عرصه جمعیت داشته باشد: کاهش فرزندآوری و فاصله گرفتن از سطح لازم برای جایگزینی نسلها.
در این یادداشت برای توصیف این وضعیت از تعبیر «فرسایش نسلی» استفاده میکنم؛ یعنی وضعیتی که در آن، یک جامعه بهتدریج ظرفیت جمعیتی لازم برای جایگزینی نسلهای خود را از دست میدهد.
منظور از «فرسایش نسلی» تباهی اخلاقی، فرهنگی یا ارزشی نسل نیست؛ بلکه صرفاً مفهومی جمعیتشناختی است و به کاهش توان بازتولید جمعیت در مقیاس نسلی اشاره دارد.
ممکن است جامعهای از نظر دانش، فناوری، ثروت و کیفیت زندگی در بالاترین سطوح قرار داشته باشد، اما همزمان از نظر توان بازتولید جمعیتی وارد مرحلهای از فرسایش نسلی شود؛ وضعیتی که در بسیاری از کشورهای توسعهیافته مشاهده میشود و آنها را برای تأمین بخشی از نیروی کار و جبران کمبودهای جمعیتی، به جذب مهاجران سوق داده است. از همین رو، مهاجرت به یکی از مسائل مهم جمعیتی، اقتصادی و سیاسی کشورهای توسعهیافته تبدیل شده است.
بنابراین، با یک پارادوکس مهم مواجه میشویم:
توسعهای که قدرت و آزادی فرد را افزایش میدهد، ممکن است در شرایطی به کاهش قدرت بازتولید جمعی بینجامد.
جامعهای که از مرحله بقا عبور کرده و به مرحله رفاه و خودشکوفایی رسیده است، دیگر فرزندآوری را الزاماً یک ضرورت اقتصادی، اجتماعی یا زیستی تلقی نمیکند؛ بلکه آن را بیش از پیش به یک انتخاب فردی تبدیل میکند.
در مقابل، جوامعی که هنوز در مراحل پایینتر توسعه قرار دارند، عموماً وابستگی بیشتری به خانواده و تداوم نسل دارند و در بسیاری از موارد از پویایی جمعیتی بالاتری برخوردارند.
از این منظر، جابهجایی تدریجی مهمی در حال شکلگیری است: کاهش وزن نسبی جمعیتی جوامع توسعهیافته در برابر افزایش وزن جمعیتی و جوانتر جوامع کم تر توسعهیافته.
اگر «استضعاف» را صرفاً مترادف فقر ندانیم، بلکه آن را به معنای قرار گرفتن یک جامعه در موقعیتی فرودست از نظر اقتصادی، سیاسی، علمی، فناوری یا سازمانی در نظر بگیریم، آنگاه میتوان پرسید:
آیا ممکن است بخشی از جوامعی که امروز در موقعیت فرودست قرار دارند، به دلیل برخورداری از پویایی جمعیتی بیشتر، حاملان بخش بزرگتری از جمعیت آینده جهان باشند؟
البته جمعیت بهتنهایی تولیدکننده تمام قدرت ملی یک کشور نیست؛ اما زمانی که با دانش، آموزش، سرمایه، فناوری، سازمانیافتگی، مدیریت و توان تولید همراه شود، میتواند به یکی از مهمترین پایههای قدرت ملی تبدیل شود.
از این منظر، جمعیت را میتوان ماده خام بسیاری از ظرفیتهای تمدنی و ملی دانست.
جامعهای که جمعیتی جوان و رو به رشد دارد، حتی اگر امروز فقیر باشد، در صورت برخورداری از آموزش، مدیریت، فناوری و سازمانیافتگی مناسب، میتواند در آینده از وزن اقتصادی، بازار بزرگتر، نیروی انسانی بیشتر و در نتیجه وزن ژئوپلیتیکی بالاتری برخوردار شود.
در اینجا مفهوم «وراثت» میتواند معنایی متفاوت پیدا کند.
وراثت زمین لزوماً به معنای تصاحب سرزمین نیست؛ میتواند، در یک خوانش استعاری و تجربی، به معنای انتقال تدریجی مرکز ثقل انسانی و بهدنبال آن، بخشی از وزن اقتصادی، اجتماعی و ژئوپلیتیکی جهان باشد.
اما چرخه دوباره آغاز میشود.
نکته اساسی این دیدگاه نیز همینجاست.
جوامع فرودست امروز، اگر از طریق آموزش، توسعه اقتصادی، فناوری و سازمانیافتگی به جوامع توسعهیافته تبدیل شوند، ممکن است خود وارد همان چرخهای شوند که جوامع توسعهیافته امروز در آن قرار گرفتهاند.
بنابراین، شاید آنچه با آن مواجهیم، صعود دائمی یک گروه خاص نباشد؛ بلکه چرخهای از جابهجایی جمعیتی میان جوامع در مراحل مختلف توسعه باشد.
امروز جامعهای تولیدکننده جمعیت است؛ فردا ممکن است همان جامعه به جامعهای با باروری پایین تبدیل شود و برای جبران کاهش نیروی انسانی خود به مهاجرت نیاز پیدا کند.
از این منظر، تاریخ جمعیت جهان را میتوان تا حدی تاریخ جابهجایی مستمر مرکز ثقل انسانی دانست؛ جابهجاییای که در بلندمدت میتواند پیامدهای اقتصادی، اجتماعی و ژئوپلیتیکی نیز به همراه داشته باشد.
بر همین اساس، خوانش من از عبارت:
«وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ»
یک تفسیر قطعی و اصطلاحی از آیه شریفه نیست؛ بلکه برداشتی تجربی از یک پدیده در جغرافیای جمعیتی است.
ممکن است بتوان به «وراثت»، در کنار سایر معانی آن، بهصورت استعاری و تجربی، معنای انتقال تدریجی وزن جمعیتی و بهدنبال آن، بخشی از وزن اقتصادی، اجتماعی و ژئوپلیتیکی از گروهی به گروه دیگر را نیز نسبت داد.
اما این پایان چرخه نیست.
زیرا ممکن است پس از رسیدن به توسعه، کاهش باروری و فرسایش نسلی آغاز شود و زمینه را برای ظهور یک مرکز ثقل جمعیتی جدید فراهم کند.
سخن پایانی:
آنچه اهمیت دارد، اثبات این ادعا نیست که آیه شریفه دقیقاً چنین معنایی دارد چرا که نگارنده چنین شانی را برای خود قائل نیست ؛ بلکه کشف یک همنشینی معنادار میان یک گزاره قرآنی و روندی قابل مشاهده در جغرافیای جمعیتی جهان است.
آیه از «استضعاف»، «امامت» و «وراثت» سخن میگوید و جغرافیای جمعیت امروز از جابهجایی مرکز ثقل جمعیتی، انتقال قدرت، کاهش باروری، سالمندی و فرسایش نسلی.
شاید در این میان، یک پرسش بزرگ برای آینده بشر شکل بگیرد:
آیا جوامعی که امروز از نظر قدرت بر جهان مسلطاند، به دلیل فرسایش نسلی، بهتدریج بخشی از وزن تاریخی خود را واگذار خواهند کرد و جوامعی که امروز در موقعیت فرودست قرار دارند، حاملان جمعیت و بخشی از قدرت آینده خواهند شد؟
اگر چنین باشد، «وراثت» نه یک رویداد دفعی، بلکه میتواند در یک خوانش تجربی، فرایندی تاریخی، جمعیتی و ژئوپلیتیکی تلقی شود؛ فرایندی که در آن، مرکز ثقل انسانی جهان پیوسته میان نسلها و جوامع جابهجا میشود.
و شاید مهمترین پرسش این باشد:
آیا توسعه، در نقطهای که به اوج فردگرایی و انتخاب فردی میرسد، ناخواسته زمینه فرسایش نسلی خود را فراهم میکند؟
این پرسش را میتوان یکی از مسائل مهم جغرافیای جمعیتی قرن بیستویکم دانست.
ایران؛ یک نمونه در حال گذار است که شایسته تأملی جدی است.
کشوری که در دهههای گذشته از جمعیتی جوان، تحصیلکرده و آماده کار و از پویایی جمعیتی قابلتوجهی برخوردار بوده، اکنون بهتدریج وارد مرحلهای از «خودخوری جمعیتی» میشود؛ وضعیتی که در آن، کاهش باروری و کوچکشدن نسلهای جدید، بهتدریج ساختار سنی جمعیت کشور را دگرگون میکند.
اگر این روند ادامه یابد، بهتدریج سهم گروههای میانسال و سالمند افزایش خواهد یافت و نسبت جمعیت جوان و فعال کاهش می یابد؛ روندی که میتواند پیامدهای مهمی برای بازار کار، نظام بازنشستگی، اقتصاد، خانواده و در نهایت قدرت ملی کشور داشته باشد.
پیشبینی چنین شرایطی باید مدیران کشور را به اندیشیدن درباره تمهیدات لازم برای مواجهه با پیامدهای آن وادارد.
زیرا مسئله جمعیت، صرفاً مسئله تعداد انسانها نیست؛ مسئله تداوم ظرفیت تمدنی، اقتصادی و ژئوپلیتیکی یک جامعه در حال گذار نسلهاست.
و شاید در نهایت، آنچه باید بیش از «تعداد جمعیت» مورد توجه قرار گیرد، نسبت میان جمعیت، کیفیت انسانی، دانش، سازمانیافتگی و توان تبدیل این ظرفیتها به قدرت ملی باشد.
در جهانی که مرکز ثقل جمعیتی آن در حال جابهجایی است، آینده الزاماً متعلق به پرجمعیتترین جوامع نیست؛ بلکه میتواند متعلق به جوامعی باشد که بهتر از دیگران بتوانند جمعیت خود را به سرمایه انسانی، سرمایه انسانی را به قدرت ملی، و قدرت ملی را به تداوم تمدنی تبدیل کنند.
دکتر شفقی مولان



